خسته ام خسته .....

همه ، مرا با خنده های بلند می شناسند !
اما .....
این بالش بیچاره ،
چه می کشد با گریه های بی صدای من .....

سلام گلم خوبی ؟
یه مدت نتونستم بیام برات چیزی بنویسم ، شرمنده
عزیزم .....
ثانیه ها گذشتن و تبدیل به دقیقه ها و ساعت ها شدند
ساعت ها گذشتند ، روزها و هفته ها هم گذشتند
ماه ها گذشتند و تبدیل به سال شدند
این همه انتظار .....
این همه چشم به راه بودن .....
و این همه نگرانی .....
با چشمانی اشکبار و دلی پر درد مینویسم
مینویسم از نیومدنت .....
ار نبودنت .....
و از نداشتنت .....
این روزها و ماهها و سال باعث شدن تبدیل به انسانی بی روح ، سنگی و اخمو بشم
عزیزم مادری شدم بی خیال و بی تفاوت .........................................
نه هنوز مادر نشدم!!
زنی شدم بی خیال و بی تفاوت و بی احساس !
منی که برای داشتنت ساعت ها .... روزها و ماهها رو میشمردم
حالا بی خیاله بی خیال شدم
شاید قبلا امیدی به اومدنت داشتم اما الان دیگه میدونم که نمی یای
دیگه دل و دماغی واسم نمونده
دیگه حال و حوصله ای ندارم حتی حوصله ی خودمو .....
بگذریم
عزیزم دور و بریام ....
همه اونایی که با من یا بعد از من ازدواج کردن ، مامان شدن
فقط من موندم .
نمیدونم چی بگم
این حکمته ..... تقدیره یا قسمت !
شایدم امتحان باشه !!!!!
نمیدونم .....
اما ای کاش دل خدا به رحم میومد .
خسته ام خسته .....


خسته ام خسته .....
